در آیدا چهره زن بازتر میشود و خواننده در پس هیات آیدا، انسانی با جسم و روح و هویت فردی میبیند.
کودکان ِ من ، اندیشه های من اند! ...
۱۳۸۸ آذر ۱۱, چهارشنبه
شب سی و ششم
مرا عظیم تر از این آرزویی نمانده است
كه به جست وجوی فریادی گمشده برخیزم
ای تمامیدروازههای جهان!
مرا به بازیافتن فریاد گم شده خویش
مردی كنید...
شب سی و پنجم
دو سه ماه اول فقط همدیگر را نگاه میکردیم. روزی در حیاط خانه بود و من در بالکن. آمد جلو پرسید؛ «اسمت آیداست؟» هیچ وقت یادم نمیرود. یک لحظه حس کردم آنچنان دارد به سمت دلم هجوم میآورد که فکر کردم دارم از پشت میافتم.
شوکه شدم. کمیخودم را گرفتم و گفتم «شاید،». دوست نداشتم حرفی رد و بدل شود. مشتاق آن لحظه های خاموش آکنده از حس بودم.
۱۳۸۸ آذر ۸, یکشنبه
۱۳۸۸ آبان ۲۷, چهارشنبه
۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه
شب سی و دوم
مردمی که افسرده اند و خاطر حزین دارند و حسرت به دل اند برای شادیهای کوچک و خاطر آسوده و دل فارغ ندارند و بی ترس زندگی نمی کنند باید رهبران آنها بروند بمیرند.
از سیبستان
از سیبستان
۱۳۸۸ مهر ۱۴, سهشنبه
شب سی و یکم
من عکاسم . نه از آن عکاس هایی که از زمین و زمان عکس می گیرند تا زیبایی زمین و زمان را به نام خود تمام کنند یا از آن عکاس هایی که دنیا برایشان سیاه و سفید است و از رنگ می پرهیزند . نه ! من یک عکاس خصوصی ام . یک عکاس تمام وقت . عکاسی خوانده ام به شوق آنکه تنها بتوانم از یک نگاه از یک لبخند از یک حضور از یک زیبای مطلق عکس بگیرم . سوژه ی تمام عکس های من اوست . من عکاس تمام روزهای او هستم . عکاس تمام شب های او . عکاس تمام لحظه های او . تمام خاطراتش را با عکس های من می تواند مرور کند و من هنرمندانه ترین عکس ها را به لطف زیبای انحصاری* ام به نام خودم ثبت کرده ام .
نگاهش دنیا را از خفته ترین خواب ها بیدار می کند و لبخندش شکفتن تمام شکوفه های سیب است. شاید شما چشم هایش را یگانه تر بیابید ، من اما دست هایش را دوست تر می دارم .
شادی هایش ،اندوه هایش ، صبوری هایش ، بی حوصله گی هایش ، تردید هایش ، باورهایش یا حتا تسلیم شدن هایش ، قاطع بودن هایش ، خشمگین شدن هایش ، بی اعتمادی هایش .. تمام حال و روزش در شکل آن دستان زنانه خلاصه می شود . شاید شما هیچ وقت طرح دستان مردد را ندیده باشید ؛ من اما کلاس دست خوانی را در دانشگاه دست های پر از نا گفته های او و میان سکوت همیشه گی های لب هایش گذرانده ام .
دست هایش ناب ترین سوژه ی عکس های من است ! همان دستان توانایی که می نویسد ، نقاشی می کشد ، کتاب ورق می زند ، می نوازد ، بر کیبورد می چرخد و به وقت لزوم هم ، سرنوشت را بدست می گیرد و تاریخ می سازد .
روزی میان تمام روزهای بودنش ، ربان سبزی میان دستانش یافتم که فاصله ی میان دو دستش را پل می شد .. گاهی به این دست ، گاهی به آن دست .
گاهی گره اش می زد . گاهی لوله اش می کرد . گاهی انگشتانش گیر می افتاد میان آن ربان سبز .گاهی ربان تار می شد و انگشتانش پود . گاهی ربان را میان دوسبابه پاپیون می زد . گاهی به مچ می بست ، گاهی باز می کرد . سرانگشتانش که بی تاب می شد ، پهنای ربان را میان انگشتان شست و سبابه ی دو دستش لحظه ها نگاه می داشت و نوازش می کرد . دست آخر مچاله شده اش را درون کیفش جای می داد .
او بازی می کرد با ربان سبز غریب اش و من عکس می گرفتم از تمام لحظه های تردیدش ،بی اعتمادی اش ، آشفته گی اش .
روزی آن ربان سبز را بر مچ دستش بسته دیدم . سبز و سپید در آغوش هم ! دست هاش مهربان تر شده بود ... از آن روز دست هایش را کمتر میان دستانم می یافتم . دست هاش زیاد کاغذ لمس می کرد . زیاد می نوشت . زیاد دست غریبه ها را میان دستانش نگاه می داشت . زیاد با دو انگشت دست راستش V را نشان می داد ، زیاد دست چپ اش را به دهان می برد و سوت می زد . زیاد دست می داد . زیاد دست می زد و وسواسی ترین انگشتان را داشت وقتی ربانی بر دست دیگری می بست ...
و من ثبت می کردم آن دستهایی را که کمتر تنها بود . گاهی بر کاغذ ، گاهی با پوستر ، گاهی در دست های دیگری ..... عکس هایم آن روزها غوغا می کرد ولی من حضور غریبانه ها را کنار دستانش دوست نمی داشتم . به حساب هیچ چیز بدی نگذارید ، من کمی زیادی حسودم .
دست های خاموش پر امید او تقویم را ورق می زد و آفتاب را بر شرق آسمان نقاشی می کرد تا روزی که:
دست های مشت شده ای که بر میز می کوبید ، بطری آبی که در سیطره ی انگشتان مچاله شده بود . دستانی که خط های عمیق بر کاغذ می کشید . انگشتانی که کناره ی یکدیگر را می جویدند ، ناخن هایی که گوشه هایش زخم شده بود ، دست های عرق کرده ی سرخ ... همه طرح دستان خشمگین روزهایی بود که کوتاه دست می داد و هنوز انگشتانش بر ربان سبز رنگ تنیده بر مچ اش آرام می گرفت .
روزی آن ربان سبز را از مچ دستش باز کرد تا من نگران ترش شوم . دست هاش بر فرمان ماشین به زندگی من و خودش فرمان می داد . دستانش را بر فرمان همیشه دوست دارم . هنرمندانه روی فرمان می چرخید و گاهی بر دنده فرمان جلو و عقب می داد . دست های لرزان آن روزش دنده را خلاص کرد و دستی را کشید . درب ماشین را باز کرد و همراه بدنش حرکت کرد . گاهی خیس می شد و بر لباسش خشک می شد . گاهی ضرب می گرفت بر ران هایش . گاهی با سرانگشتانش ناخن هایش را لمس می کرد . گاهی در هم قلابشان می کرد . گاهی مشت شان می کرد ...
دستش را بر میز گذاشت و سبابه اش آبی شد . سبابه ی جوهری اش را بر کاغذ نشاند وچند ثانیه مکث کرد . قلمش را به دست گرفت . چیزی بر کاغذ نوشت . نوشته را لمس کرد ، نوازش کرد ، بر لبانش برد . کاغذ را میان دو کف دست و انگشتان قلاب شده اش نگاه داشت . تا کرد . در صندوقی انداخت . دستانش سرخ شد . دستانش بر لبه ی میز آن قدر ماند تا به ناچار همراه بدنش به راه افتاد . دستان گر گرفته اش پس از روزها آمد تا با دست های خالی من جفت شود .دستانش در دست های من آرام گرفت و من بر انگشتانش تکیه کردم ... از آن لحظه ها عکسی ثبت حافظه ی دوربینم نیست . لحظات لمس را عکس نمی گیرم ، لمس می کنم . شاید آخرین باری بود که دستانش را گرم میان دستانم به خاطر می آورم ...
آن روز ، شب که شد . دستانش را بر چشم هایش می مالید تا چشم هایش را بیدار کند . دست هایش خشک بر چشمانش می رفت و خیس بر می گشت . قطره های اشک بر دستان او برای من درد بود و زیبایی . دستان ناباورم را میان دستانش می گرفت که تکیه شود بر هیچ ! دستانش که می لرزید خسته گی بار دنیا را بر دستانش می دیدم . دستانش را که میان موهاش می برد ، بهت را در بی رنگی ناخن هایش می دیدم . آن دست های بی قرار دیروزهاش به یکباره سکوت شده بود .... آن ها را هر روز با خود به خیابان می برد و با دوانگشت پیروزش آن قدر نزدیک ترین نشان پیروزی را به دیگران نشان می داد تا باور کند پیروز می شود .
من عکاس بودم . نه از آن عکاس هایی که از زمین و زمان عکس می گیرند که زیبایی زمین و زمان را به نام خود تمام کنند یا از آن عکاس هایی که دنیا برایشان سیاه و سفید است و از رنگ می پرهیزند . نه ! من یک عکاس خصوصی بودم که آخرین عکس ام طرح دست های سپید با ربان سبز بر مچ و سرانگشتان خونینی ست که برای من وطن بود ...
* : زیبای انحصاری من ! یک ترکیب زیباست که از شعر " زیبایی ِ به ثبت رسیده " محمدعلی بهمنی به این داستان سرک کشیده .
نگاهش دنیا را از خفته ترین خواب ها بیدار می کند و لبخندش شکفتن تمام شکوفه های سیب است. شاید شما چشم هایش را یگانه تر بیابید ، من اما دست هایش را دوست تر می دارم .
شادی هایش ،اندوه هایش ، صبوری هایش ، بی حوصله گی هایش ، تردید هایش ، باورهایش یا حتا تسلیم شدن هایش ، قاطع بودن هایش ، خشمگین شدن هایش ، بی اعتمادی هایش .. تمام حال و روزش در شکل آن دستان زنانه خلاصه می شود . شاید شما هیچ وقت طرح دستان مردد را ندیده باشید ؛ من اما کلاس دست خوانی را در دانشگاه دست های پر از نا گفته های او و میان سکوت همیشه گی های لب هایش گذرانده ام .
دست هایش ناب ترین سوژه ی عکس های من است ! همان دستان توانایی که می نویسد ، نقاشی می کشد ، کتاب ورق می زند ، می نوازد ، بر کیبورد می چرخد و به وقت لزوم هم ، سرنوشت را بدست می گیرد و تاریخ می سازد .
روزی میان تمام روزهای بودنش ، ربان سبزی میان دستانش یافتم که فاصله ی میان دو دستش را پل می شد .. گاهی به این دست ، گاهی به آن دست .
گاهی گره اش می زد . گاهی لوله اش می کرد . گاهی انگشتانش گیر می افتاد میان آن ربان سبز .گاهی ربان تار می شد و انگشتانش پود . گاهی ربان را میان دوسبابه پاپیون می زد . گاهی به مچ می بست ، گاهی باز می کرد . سرانگشتانش که بی تاب می شد ، پهنای ربان را میان انگشتان شست و سبابه ی دو دستش لحظه ها نگاه می داشت و نوازش می کرد . دست آخر مچاله شده اش را درون کیفش جای می داد .
او بازی می کرد با ربان سبز غریب اش و من عکس می گرفتم از تمام لحظه های تردیدش ،بی اعتمادی اش ، آشفته گی اش .
روزی آن ربان سبز را بر مچ دستش بسته دیدم . سبز و سپید در آغوش هم ! دست هاش مهربان تر شده بود ... از آن روز دست هایش را کمتر میان دستانم می یافتم . دست هاش زیاد کاغذ لمس می کرد . زیاد می نوشت . زیاد دست غریبه ها را میان دستانش نگاه می داشت . زیاد با دو انگشت دست راستش V را نشان می داد ، زیاد دست چپ اش را به دهان می برد و سوت می زد . زیاد دست می داد . زیاد دست می زد و وسواسی ترین انگشتان را داشت وقتی ربانی بر دست دیگری می بست ...
و من ثبت می کردم آن دستهایی را که کمتر تنها بود . گاهی بر کاغذ ، گاهی با پوستر ، گاهی در دست های دیگری ..... عکس هایم آن روزها غوغا می کرد ولی من حضور غریبانه ها را کنار دستانش دوست نمی داشتم . به حساب هیچ چیز بدی نگذارید ، من کمی زیادی حسودم .
دست های خاموش پر امید او تقویم را ورق می زد و آفتاب را بر شرق آسمان نقاشی می کرد تا روزی که:
دست های مشت شده ای که بر میز می کوبید ، بطری آبی که در سیطره ی انگشتان مچاله شده بود . دستانی که خط های عمیق بر کاغذ می کشید . انگشتانی که کناره ی یکدیگر را می جویدند ، ناخن هایی که گوشه هایش زخم شده بود ، دست های عرق کرده ی سرخ ... همه طرح دستان خشمگین روزهایی بود که کوتاه دست می داد و هنوز انگشتانش بر ربان سبز رنگ تنیده بر مچ اش آرام می گرفت .
روزی آن ربان سبز را از مچ دستش باز کرد تا من نگران ترش شوم . دست هاش بر فرمان ماشین به زندگی من و خودش فرمان می داد . دستانش را بر فرمان همیشه دوست دارم . هنرمندانه روی فرمان می چرخید و گاهی بر دنده فرمان جلو و عقب می داد . دست های لرزان آن روزش دنده را خلاص کرد و دستی را کشید . درب ماشین را باز کرد و همراه بدنش حرکت کرد . گاهی خیس می شد و بر لباسش خشک می شد . گاهی ضرب می گرفت بر ران هایش . گاهی با سرانگشتانش ناخن هایش را لمس می کرد . گاهی در هم قلابشان می کرد . گاهی مشت شان می کرد ...
دستش را بر میز گذاشت و سبابه اش آبی شد . سبابه ی جوهری اش را بر کاغذ نشاند وچند ثانیه مکث کرد . قلمش را به دست گرفت . چیزی بر کاغذ نوشت . نوشته را لمس کرد ، نوازش کرد ، بر لبانش برد . کاغذ را میان دو کف دست و انگشتان قلاب شده اش نگاه داشت . تا کرد . در صندوقی انداخت . دستانش سرخ شد . دستانش بر لبه ی میز آن قدر ماند تا به ناچار همراه بدنش به راه افتاد . دستان گر گرفته اش پس از روزها آمد تا با دست های خالی من جفت شود .دستانش در دست های من آرام گرفت و من بر انگشتانش تکیه کردم ... از آن لحظه ها عکسی ثبت حافظه ی دوربینم نیست . لحظات لمس را عکس نمی گیرم ، لمس می کنم . شاید آخرین باری بود که دستانش را گرم میان دستانم به خاطر می آورم ...
آن روز ، شب که شد . دستانش را بر چشم هایش می مالید تا چشم هایش را بیدار کند . دست هایش خشک بر چشمانش می رفت و خیس بر می گشت . قطره های اشک بر دستان او برای من درد بود و زیبایی . دستان ناباورم را میان دستانش می گرفت که تکیه شود بر هیچ ! دستانش که می لرزید خسته گی بار دنیا را بر دستانش می دیدم . دستانش را که میان موهاش می برد ، بهت را در بی رنگی ناخن هایش می دیدم . آن دست های بی قرار دیروزهاش به یکباره سکوت شده بود .... آن ها را هر روز با خود به خیابان می برد و با دوانگشت پیروزش آن قدر نزدیک ترین نشان پیروزی را به دیگران نشان می داد تا باور کند پیروز می شود .
من عکاس بودم . نه از آن عکاس هایی که از زمین و زمان عکس می گیرند که زیبایی زمین و زمان را به نام خود تمام کنند یا از آن عکاس هایی که دنیا برایشان سیاه و سفید است و از رنگ می پرهیزند . نه ! من یک عکاس خصوصی بودم که آخرین عکس ام طرح دست های سپید با ربان سبز بر مچ و سرانگشتان خونینی ست که برای من وطن بود ...
* : زیبای انحصاری من ! یک ترکیب زیباست که از شعر " زیبایی ِ به ثبت رسیده " محمدعلی بهمنی به این داستان سرک کشیده .
اشتراک در:
پستها (Atom)