کودکان ِ من ، اندیشه های من اند! ...
۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سهشنبه
شب چهل و نهم
می دانم که اگر روزی دوباره عاشقیتی در میانه باشد؛ میان آن نگاه گرم که چشمان ِ تو را روشن می کند و گونه های مرا سرخ یا.... میان آن واژه هایی که از آسمان تا زمین ریسمان شان می کنی ،.... نخواهد بود .
روزی آن لبخندهای کودکانه که روزهای تقویم را به بازی شان راه نداده اند مرا دچار خواهد کرد . می دانم .
شب چهل و هشتم
اتفاق می افتد که انسان یک مرتبه به خود می آید ، بیدار می شود ، ترسان و بی اراده از خود سوال می کند : واقعا من حالا سی سال دارم ... چهل سال دارم ... پنجاه سال دارم ؟ چطور شد که این زندگی این اندازه زود گذشت ؟ چگونه مرگ این قدر نزدیک شد ؟ مرگ همچون صیادی است که ماهی ای را در تور خود گرفته باشد ولی برای مدتی آن را در آب نگاه دارد ، ماهی هنوز شنا می کند ، ولی در میان تور ـ هر وقت که صیاد اراده کند آن را می گیرد و می برد .
در آستانه فردا ـ تورگنیف
۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه
شب چهل و ششم
یه وقتایی خیلی هوس می کنم بیام اینجا و یه دل ِ سیر بنویسم
دیگه اون روزهای خوب رو زیر ِ این همه غبار نمیشه پیدا کرد، روزهایی که وبلاگ نوشتن عالمی داشت
۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه
شب چهل و پنجم
کاغذهای تا خورده تا کتاب های خاک خورده ، نشان از آن چه خواستم نداد ! از شانه های شاملو تا دست های حافظ را جستم ، آن لغت تنها در مشت های رویایی هم نبود!
شعر میان سطور پنهان که می شود ، قلم ، مهربان ِ من است اما
به یقین شاعر نیستم امشب
که زبانم می سوزد و آتش نمی شوم !
۱۳۸۸ اسفند ۲۳, یکشنبه
شب چهل و چهارم
در ازل نیز ابلیس را بیافروخت تا امید را در تو بنشاند و انتظار را بیاموزد و این نخستین بند بود و هرگز گشاده نشد . بر خویشتن فرود آمدی و آفریدگار را فریفتی و این نخستین فریب بود و ابلیس دانست ، برآشفت ، عنان گسست و بیگانه شد ، فرود آمد و زمین را بیافروخت و زمان بستر خویش را به غباری جاودان آغشت و مادام مهمیز برکشید و سکونی را هرگز پذیره نشد . اینک هرگاه آتشی برابر تو بیافروزند ، ابلیس را در خویش خواهی یافت ، و انتظار را خواهی ستود ، و او بر تو دانا خواهد گشت ، و زمان خواهد راند ، و زمان ـ بی ره آوردی ـ همواره خواهد گذشت .
بهمن فرسی ـ چوب زیر بغل
اشتراک در:
پستها (Atom)

