صدایم کن !
چهارشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۹
یکشنبه ۱۱ اکتبر ۲۰۰۹
شب سی و دوم
مردمی که افسرده اند و خاطر حزین دارند و حسرت به دل اند برای شادیهای کوچک و خاطر آسوده و دل فارغ ندارند و بی ترس زندگی نمی کنند باید رهبران آنها بروند بمیرند.
از سیبستان
از سیبستان
سهشنبه ۶ اکتبر ۲۰۰۹
شب سی و یکم
من عکاسم . نه از آن عکاس هایی که از زمین و زمان عکس می گیرند تا زیبایی زمین و زمان را به نام خود تمام کنند یا از آن عکاس هایی که دنیا برایشان سیاه و سفید است و از رنگ می پرهیزند . نه ! من یک عکاس خصوصی ام . یک عکاس تمام وقت . عکاسی خوانده ام به شوق آنکه تنها بتوانم از یک نگاه از یک لبخند از یک حضور از یک زیبای مطلق عکس بگیرم . سوژه ی تمام عکس های من اوست . من عکاس تمام روزهای او هستم . عکاس تمام شب های او . عکاس تمام لحظه های او . تمام خاطراتش را با عکس های من می تواند مرور کند و من هنرمندانه ترین عکس ها را به لطف زیبای انحصاری* ام به نام خودم ثبت کرده ام .
نگاهش دنیا را از خفته ترین خواب ها بیدار می کند و لبخندش شکفتن تمام شکوفه های سیب است. شاید شما چشم هایش را یگانه تر بیابید ، من اما دست هایش را دوست تر می دارم .
شادی هایش ،اندوه هایش ، صبوری هایش ، بی حوصله گی هایش ، تردید هایش ، باورهایش یا حتا تسلیم شدن هایش ، قاطع بودن هایش ، خشمگین شدن هایش ، بی اعتمادی هایش .. تمام حال و روزش در شکل آن دستان زنانه خلاصه می شود . شاید شما هیچ وقت طرح دستان مردد را ندیده باشید ؛ من اما کلاس دست خوانی را در دانشگاه دست های پر از نا گفته های او و میان سکوت همیشه گی های لب هایش گذرانده ام .
دست هایش ناب ترین سوژه ی عکس های من است ! همان دستان توانایی که می نویسد ، نقاشی می کشد ، کتاب ورق می زند ، می نوازد ، بر کیبورد می چرخد و به وقت لزوم هم ، سرنوشت را بدست می گیرد و تاریخ می سازد .
روزی میان تمام روزهای بودنش ، ربان سبزی میان دستانش یافتم که فاصله ی میان دو دستش را پل می شد .. گاهی به این دست ، گاهی به آن دست .
گاهی گره اش می زد . گاهی لوله اش می کرد . گاهی انگشتانش گیر می افتاد میان آن ربان سبز .گاهی ربان تار می شد و انگشتانش پود . گاهی ربان را میان دوسبابه پاپیون می زد . گاهی به مچ می بست ، گاهی باز می کرد . سرانگشتانش که بی تاب می شد ، پهنای ربان را میان انگشتان شست و سبابه ی دو دستش لحظه ها نگاه می داشت و نوازش می کرد . دست آخر مچاله شده اش را درون کیفش جای می داد .
او بازی می کرد با ربان سبز غریب اش و من عکس می گرفتم از تمام لحظه های تردیدش ،بی اعتمادی اش ، آشفته گی اش .
روزی آن ربان سبز را بر مچ دستش بسته دیدم . سبز و سپید در آغوش هم ! دست هاش مهربان تر شده بود ... از آن روز دست هایش را کمتر میان دستانم می یافتم . دست هاش زیاد کاغذ لمس می کرد . زیاد می نوشت . زیاد دست غریبه ها را میان دستانش نگاه می داشت . زیاد با دو انگشت دست راستش V را نشان می داد ، زیاد دست چپ اش را به دهان می برد و سوت می زد . زیاد دست می داد . زیاد دست می زد و وسواسی ترین انگشتان را داشت وقتی ربانی بر دست دیگری می بست ...
و من ثبت می کردم آن دستهایی را که کمتر تنها بود . گاهی بر کاغذ ، گاهی با پوستر ، گاهی در دست های دیگری ..... عکس هایم آن روزها غوغا می کرد ولی من حضور غریبانه ها را کنار دستانش دوست نمی داشتم . به حساب هیچ چیز بدی نگذارید ، من کمی زیادی حسودم .
دست های خاموش پر امید او تقویم را ورق می زد و آفتاب را بر شرق آسمان نقاشی می کرد تا روزی که:
دست های مشت شده ای که بر میز می کوبید ، بطری آبی که در سیطره ی انگشتان مچاله شده بود . دستانی که خط های عمیق بر کاغذ می کشید . انگشتانی که کناره ی یکدیگر را می جویدند ، ناخن هایی که گوشه هایش زخم شده بود ، دست های عرق کرده ی سرخ ... همه طرح دستان خشمگین روزهایی بود که کوتاه دست می داد و هنوز انگشتانش بر ربان سبز رنگ تنیده بر مچ اش آرام می گرفت .
روزی آن ربان سبز را از مچ دستش باز کرد تا من نگران ترش شوم . دست هاش بر فرمان ماشین به زندگی من و خودش فرمان می داد . دستانش را بر فرمان همیشه دوست دارم . هنرمندانه روی فرمان می چرخید و گاهی بر دنده فرمان جلو و عقب می داد . دست های لرزان آن روزش دنده را خلاص کرد و دستی را کشید . درب ماشین را باز کرد و همراه بدنش حرکت کرد . گاهی خیس می شد و بر لباسش خشک می شد . گاهی ضرب می گرفت بر ران هایش . گاهی با سرانگشتانش ناخن هایش را لمس می کرد . گاهی در هم قلابشان می کرد . گاهی مشت شان می کرد ...
دستش را بر میز گذاشت و سبابه اش آبی شد . سبابه ی جوهری اش را بر کاغذ نشاند وچند ثانیه مکث کرد . قلمش را به دست گرفت . چیزی بر کاغذ نوشت . نوشته را لمس کرد ، نوازش کرد ، بر لبانش برد . کاغذ را میان دو کف دست و انگشتان قلاب شده اش نگاه داشت . تا کرد . در صندوقی انداخت . دستانش سرخ شد . دستانش بر لبه ی میز آن قدر ماند تا به ناچار همراه بدنش به راه افتاد . دستان گر گرفته اش پس از روزها آمد تا با دست های خالی من جفت شود .دستانش در دست های من آرام گرفت و من بر انگشتانش تکیه کردم ... از آن لحظه ها عکسی ثبت حافظه ی دوربینم نیست . لحظات لمس را عکس نمی گیرم ، لمس می کنم . شاید آخرین باری بود که دستانش را گرم میان دستانم به خاطر می آورم ...
آن روز ، شب که شد . دستانش را بر چشم هایش می مالید تا چشم هایش را بیدار کند . دست هایش خشک بر چشمانش می رفت و خیس بر می گشت . قطره های اشک بر دستان او برای من درد بود و زیبایی . دستان ناباورم را میان دستانش می گرفت که تکیه شود بر هیچ ! دستانش که می لرزید خسته گی بار دنیا را بر دستانش می دیدم . دستانش را که میان موهاش می برد ، بهت را در بی رنگی ناخن هایش می دیدم . آن دست های بی قرار دیروزهاش به یکباره سکوت شده بود .... آن ها را هر روز با خود به خیابان می برد و با دوانگشت پیروزش آن قدر نزدیک ترین نشان پیروزی را به دیگران نشان می داد تا باور کند پیروز می شود .
من عکاس بودم . نه از آن عکاس هایی که از زمین و زمان عکس می گیرند که زیبایی زمین و زمان را به نام خود تمام کنند یا از آن عکاس هایی که دنیا برایشان سیاه و سفید است و از رنگ می پرهیزند . نه ! من یک عکاس خصوصی بودم که آخرین عکس ام طرح دست های سپید با ربان سبز بر مچ و سرانگشتان خونینی ست که برای من وطن بود ...
* : زیبای انحصاری من ! یک ترکیب زیباست که از شعر " زیبایی ِ به ثبت رسیده " محمدعلی بهمنی به این داستان سرک کشیده .
نگاهش دنیا را از خفته ترین خواب ها بیدار می کند و لبخندش شکفتن تمام شکوفه های سیب است. شاید شما چشم هایش را یگانه تر بیابید ، من اما دست هایش را دوست تر می دارم .
شادی هایش ،اندوه هایش ، صبوری هایش ، بی حوصله گی هایش ، تردید هایش ، باورهایش یا حتا تسلیم شدن هایش ، قاطع بودن هایش ، خشمگین شدن هایش ، بی اعتمادی هایش .. تمام حال و روزش در شکل آن دستان زنانه خلاصه می شود . شاید شما هیچ وقت طرح دستان مردد را ندیده باشید ؛ من اما کلاس دست خوانی را در دانشگاه دست های پر از نا گفته های او و میان سکوت همیشه گی های لب هایش گذرانده ام .
دست هایش ناب ترین سوژه ی عکس های من است ! همان دستان توانایی که می نویسد ، نقاشی می کشد ، کتاب ورق می زند ، می نوازد ، بر کیبورد می چرخد و به وقت لزوم هم ، سرنوشت را بدست می گیرد و تاریخ می سازد .
روزی میان تمام روزهای بودنش ، ربان سبزی میان دستانش یافتم که فاصله ی میان دو دستش را پل می شد .. گاهی به این دست ، گاهی به آن دست .
گاهی گره اش می زد . گاهی لوله اش می کرد . گاهی انگشتانش گیر می افتاد میان آن ربان سبز .گاهی ربان تار می شد و انگشتانش پود . گاهی ربان را میان دوسبابه پاپیون می زد . گاهی به مچ می بست ، گاهی باز می کرد . سرانگشتانش که بی تاب می شد ، پهنای ربان را میان انگشتان شست و سبابه ی دو دستش لحظه ها نگاه می داشت و نوازش می کرد . دست آخر مچاله شده اش را درون کیفش جای می داد .
او بازی می کرد با ربان سبز غریب اش و من عکس می گرفتم از تمام لحظه های تردیدش ،بی اعتمادی اش ، آشفته گی اش .
روزی آن ربان سبز را بر مچ دستش بسته دیدم . سبز و سپید در آغوش هم ! دست هاش مهربان تر شده بود ... از آن روز دست هایش را کمتر میان دستانم می یافتم . دست هاش زیاد کاغذ لمس می کرد . زیاد می نوشت . زیاد دست غریبه ها را میان دستانش نگاه می داشت . زیاد با دو انگشت دست راستش V را نشان می داد ، زیاد دست چپ اش را به دهان می برد و سوت می زد . زیاد دست می داد . زیاد دست می زد و وسواسی ترین انگشتان را داشت وقتی ربانی بر دست دیگری می بست ...
و من ثبت می کردم آن دستهایی را که کمتر تنها بود . گاهی بر کاغذ ، گاهی با پوستر ، گاهی در دست های دیگری ..... عکس هایم آن روزها غوغا می کرد ولی من حضور غریبانه ها را کنار دستانش دوست نمی داشتم . به حساب هیچ چیز بدی نگذارید ، من کمی زیادی حسودم .
دست های خاموش پر امید او تقویم را ورق می زد و آفتاب را بر شرق آسمان نقاشی می کرد تا روزی که:
دست های مشت شده ای که بر میز می کوبید ، بطری آبی که در سیطره ی انگشتان مچاله شده بود . دستانی که خط های عمیق بر کاغذ می کشید . انگشتانی که کناره ی یکدیگر را می جویدند ، ناخن هایی که گوشه هایش زخم شده بود ، دست های عرق کرده ی سرخ ... همه طرح دستان خشمگین روزهایی بود که کوتاه دست می داد و هنوز انگشتانش بر ربان سبز رنگ تنیده بر مچ اش آرام می گرفت .
روزی آن ربان سبز را از مچ دستش باز کرد تا من نگران ترش شوم . دست هاش بر فرمان ماشین به زندگی من و خودش فرمان می داد . دستانش را بر فرمان همیشه دوست دارم . هنرمندانه روی فرمان می چرخید و گاهی بر دنده فرمان جلو و عقب می داد . دست های لرزان آن روزش دنده را خلاص کرد و دستی را کشید . درب ماشین را باز کرد و همراه بدنش حرکت کرد . گاهی خیس می شد و بر لباسش خشک می شد . گاهی ضرب می گرفت بر ران هایش . گاهی با سرانگشتانش ناخن هایش را لمس می کرد . گاهی در هم قلابشان می کرد . گاهی مشت شان می کرد ...
دستش را بر میز گذاشت و سبابه اش آبی شد . سبابه ی جوهری اش را بر کاغذ نشاند وچند ثانیه مکث کرد . قلمش را به دست گرفت . چیزی بر کاغذ نوشت . نوشته را لمس کرد ، نوازش کرد ، بر لبانش برد . کاغذ را میان دو کف دست و انگشتان قلاب شده اش نگاه داشت . تا کرد . در صندوقی انداخت . دستانش سرخ شد . دستانش بر لبه ی میز آن قدر ماند تا به ناچار همراه بدنش به راه افتاد . دستان گر گرفته اش پس از روزها آمد تا با دست های خالی من جفت شود .دستانش در دست های من آرام گرفت و من بر انگشتانش تکیه کردم ... از آن لحظه ها عکسی ثبت حافظه ی دوربینم نیست . لحظات لمس را عکس نمی گیرم ، لمس می کنم . شاید آخرین باری بود که دستانش را گرم میان دستانم به خاطر می آورم ...
آن روز ، شب که شد . دستانش را بر چشم هایش می مالید تا چشم هایش را بیدار کند . دست هایش خشک بر چشمانش می رفت و خیس بر می گشت . قطره های اشک بر دستان او برای من درد بود و زیبایی . دستان ناباورم را میان دستانش می گرفت که تکیه شود بر هیچ ! دستانش که می لرزید خسته گی بار دنیا را بر دستانش می دیدم . دستانش را که میان موهاش می برد ، بهت را در بی رنگی ناخن هایش می دیدم . آن دست های بی قرار دیروزهاش به یکباره سکوت شده بود .... آن ها را هر روز با خود به خیابان می برد و با دوانگشت پیروزش آن قدر نزدیک ترین نشان پیروزی را به دیگران نشان می داد تا باور کند پیروز می شود .
من عکاس بودم . نه از آن عکاس هایی که از زمین و زمان عکس می گیرند که زیبایی زمین و زمان را به نام خود تمام کنند یا از آن عکاس هایی که دنیا برایشان سیاه و سفید است و از رنگ می پرهیزند . نه ! من یک عکاس خصوصی بودم که آخرین عکس ام طرح دست های سپید با ربان سبز بر مچ و سرانگشتان خونینی ست که برای من وطن بود ...
* : زیبای انحصاری من ! یک ترکیب زیباست که از شعر " زیبایی ِ به ثبت رسیده " محمدعلی بهمنی به این داستان سرک کشیده .
پنجشنبه ۱۷ سپتامبر ۲۰۰۹
شب سی ام
اندر حکایت سانتانا را سیناترا شنیدن و خوشحااااال در درون پریدن و به خانه رسیدن و نقاب از رخ حقیقت برداشتن و به ریش نداشته خود خندیدن....اینست حکایت امشب در کنار تمام حکایات خوش امروز
شب تون آروم
شب تون آروم
شنبه ۵ سپتامبر ۲۰۰۹
شب ِ بیست و نهم
در راستای تلاش فرهنگی ام برای زدودن ِ گرد ِ افسردگی و بی حوصله گی از روزهای خودم و احیانن شما ، با خودم قرار گذاشتم که بنویسم . صد البته در میان این جنس نوشته های زورکی چیزکی هم حتا نصیب خواننده نخواهد شد که از همین فرصت استفاده می کنم و مراتب تاسف و معذرت خواهی ام رو به تمام خوانندگانی که روزی گذارشان به این شب سرا افتاده و می افتد و خواهد افتاد می رسانم که البته این در صورتی ی که با اعتماد به نفس فوق ِ بالا نوشته های قبلی رو درختی بدانم که میوه ای نصیب ِ کس کرده است ...
خب برویم سراغ اصل ِ ماجرا ...
این خانه نشینی هایی که به برکت ماه مبارک رمضان نصیب ِ من شده است به درد لای جرز هم نمی خورد . چرا ؟ واضح است . اصولن آدمی وقتی در شرایط کاری سنگینی قرار دارد از ته دل هی خدا خدا می کند که یک تعطیلی درست و حسابی از آسمان هفتم برایش ردیف شود ولی دریغ از وقتی که دعایش مستجاب شد آن روز است که روزی هزار بار غلط کردم نثار خودش و هفت نسل ِ بعد ِ خودش می کند ( اصولن این مقوله ربطی به نسل ِ قبل ندارد که من همیشه موقع دعا کردن این موضوع رو لحاظ می کنم ) که با این بی حوصله گی و بی کاری چه کار کند . حال فرض کنید آن بدبخت دست به دعا شده هیچ فکر نمی کرده که دعاهایش درست وسط ماه رمضان مستجاب شود . غرض از تمام این غر زدن ها این بود که بگم این خانه نشینی ها زندگی ی من رو از هرگونه اتفاقی به شدت خلوت کرده ... تمام ِ اتفاقات ِ این روزام اتفاقاتی ی که برای شخصیت های کتاب هایی که دارم می خونم می افته ...
از تمام ِ اینا که بگذریم ، همین جوری که شما می دونین من الکی زیادی فکر می کنم . امروز شب یعنی منظورم امشبه ، از فرط بی کاری و حوصله سر رفته گی با قیافه ای کاملن متفکر به تمام ِ مکالمات ِ تلفنی ی این روزهام فکر کردم که نتیجه ی تمام ِ فکرها این بود که فهمیدم بی برو و برگرد تمام ِمکالماتم یکسره بی روح ، کلیشه ای ، رفع تکلیف ، پوچ و بی هدف در حد باد ِ هوا بوده ست . در جواب ِ تمام ِ احوالپرسی ها گفتم : خوبم ، قربان ِ شما . در جواب ِ تمام ِ چی کار می کنی ها : بی کار ، هیچی ، از صبح تا شب خونه ام . و در جواب تمام ِ سوال هایی از این دست که از مخاطب پرسیده ام هم کم و بیش همین چیزها دستم را گرفته ست لذا مکالمه رو کوتاه کرده وقت شریف ِ طرف ِ مکالمه رو نگرفته ام و دمق تر از پیش در تارهای تنیده تنهایی ام فرو رفته و باز کتاب ورق زده ام .
بعد از تمام ِ این تحلیل ِ داده ها وارد ِ فاز ِ بعدی ی فکر شدم که :
واقعن هنر بزرگیه که آدم وقتی هیچ کار ِ خاصی انجام نداده و اصولن خیلی هم حال و روز ِ درست حسابی ای نداره بتوونه خوب حرف بزنه .و به طرف ِ مکالمه اش انرژی مثبت بده... من این کار رو نقاب دروغ بر چهره زدن نمی دونم . واقعن هر کسی که می تونه این کار رو بکنه هنرمنده . این که این آدما همیشه با حوصله و دقت به حرف های مخاطب شون گوش می دن ،با هنرمندی جمله هاشون ُ انتخاب می کنن دلیل ِ این نیست که همیشه هم دل خوش ان هم سر خوش ... دلیلش اینه که آدم های با شعور و با معرفتی هستن که قدر ِ لحظه های با هم بودن رو می دونن .
بهر حال هر کسی که میون هیاهو یا خلوت ِ زندگی اش به جای هر کار ِ دیگه ای تلفن رو دستش می گیره و به من زنگ می زنه حداقل وظیفه ام برای تشکر از اون آدم اینه که باهاش خوب حرف بزنم و این چند دقیقه رو به فرصتی تبدیل کنم که به خودم و به اون آدم انرژی بدم .
خلاصه این که از همین چند ساعت پیش تصمیم گرفتم قدر ِ تمام ِ لحظه های با هم بودن رو بدونم .
شب تون آروم !
پنجشنبه ۳ سپتامبر ۲۰۰۹
شب بیست و هشتم
وقتی عاشقانه زیستن فراموشم شد دیگر عاشقانه هایم نه بوی گیلاس می داد و نه طعم ِ قهوه ای تلخ
دختری که امروز فاصله ی خیال و محالش کوتاه است ؛ شاید باید برخیزد ، نگاهی به تمام قد در آینه بیندازد. شاید باید دستی بر چهره اش بکشد . میهمان ِ شهر شود تا خیابان گام هایش را به خاطر آورد . شاید لبخندی شاید دستی...؛
اما این کودک واره ها برای دختری که انگشتانش بی امان بر کلیدها می چرخند ، سال هاست که در سال های کودکی جا مانده است
...
دختری که امروز ،اگر تنها قدم بزند ، جمعیتی در اوست که تنهایش نمی گذارد . نگاه در نگاهی گره زند ،نگاهش تنها قابی ست از تصویر دو چشم که دچارش نمی کند . دست بر دستی هم بفشارد، شعله نمی کشد که تن اش یک پارچه سوختن است . سر بر شانه ی کس هم که بگذارد سنگینی باری از شانه هایش تکانده نمی شود...؛
آری نه در خیابان عابری برای اوست و نه در او خیابانی برای عبورعابر...؛
وقتی تمام شاخ و برگ های سبز خیال به یک باره آتش گرفت ،حادثه ، سوختن و نابودی نبود ، آتش، ماهیت تفکرات و خیال را چنان دگرگون ساخت تا ارزش های ذاتی زندگی، ارزش هایی که ریشه بودند روزی ، به یک باره میوه ی زندگی عادی شوند تا دیگر گشودگی آغوش ها تنها معنای یاری را بشناسد و کشیدگی انگشتان ممکن ترین نشانی از پیروزی ...؛
امروز سبز هم که بپوشم لبخندم طعم سیب ِ کالی ست که فردا ها خواهد رویید...؛
یکشنبه ۳۰ اوت ۲۰۰۹
شب بیست و هفتم
دیشب به این نتیجه رسیدم الکی زیادی فکر می کنم . مثلن :
در حالت ِ عادی به شرایط ِ روز ، خبرهایی که خوندم ، فیلمی که دیدم ، کتابی که خوندم ، حرفی که شنیدم ، کارهایی که انجام شون دادم ، کارهایی که باید انجام بدم ، کارهایی که بهتر بود جور ِ دیگه انجام می دادم ، به دوستام ، به زندگی ام ، به مامان بابام ، به فاطمه به ...
در حالتی که به همه ی اینا فکر کرده باشم و دور و برم به شعاع چند کیلومتری موضوعی نباشه که بهش فکر کنم مطلق به ایران فکر می کنم ، به طبیعتش ، به مردم اش ، به شرایط ِ فعلی اش ، به گذشته اش ، به آینده اش ، به اینکه چی کار می تونم براش بکنم ...
همیشه بعد از اینکه راجع به ایران فکر کردم به نسل ِ امروزش فکر می کنم ، به دهه شصتی ها به دهه هفتادی ها ... یه ذره تاسف می خورم بیشتر احساس مسئولیت می کنم یه کمی هم احساس خسته گی بیشتر از همه احساس می کنم دقیقن نمی دونم تا کجا قراره بسوزیم تا بسازیم
بعد از همه ی اینا به آدمای دیگه ی دنیا فکر می کنم ، به گرسنه های آفریقا ، هند، به سیل زده ها ، زلزله زده ها ، به سونامی ، به کشته شده های عراق ، افغانستان یا حتا کشته شده های هیروشیما و کسایی که تووی برج های دوقلو کشته شدن ، به این که همه جا یه چیزی می لنگه ، هیچی سر ِ جاش نیست ، جنگ ِ ، گرسنگی ی ، بد بختی ی ...
بعدش به خدا فکر می کنم ، که خدا چیه ؟ خودش از کجا اومده ؟ چرا این همه قدرت داره ؟ با این همه قدرت چرا همه جای دنیاش می لنگه ؟ بعد به خودم می گم خدا با بشر حرف زد تا خودش ُ بشناسونه این موضوع باید ماها رو خوشحال می کرد ، پس چرا نکرد ؟
بعد به دین فکر می کنم ! همیشه وقتی به این جا می رسم دیگه ترجیح می دم به هیچی فکر نکنم ، به هیچی ...
ولی میون ِ تمام ِ این فکرهای همیشه ، این روزها فقط به یه اتاق ِِ یک در یک و هفتاد .این روزها فقط به زنده به گوری به یه جایی بدتر از قبر. این روزها فقط به تنهایی مطلق به تاریکی مطلق . این روزها فقط به بی خبری ،سر درگمی. این روزها فقط به صدای نفس به شمارش نفس . این روزها فقط به بی زمانی ، بی مکانی . آره فقط به انفرادی، بی گناهی .. این روزها فقط به هیچی فکر می کنم
در حالت ِ عادی به شرایط ِ روز ، خبرهایی که خوندم ، فیلمی که دیدم ، کتابی که خوندم ، حرفی که شنیدم ، کارهایی که انجام شون دادم ، کارهایی که باید انجام بدم ، کارهایی که بهتر بود جور ِ دیگه انجام می دادم ، به دوستام ، به زندگی ام ، به مامان بابام ، به فاطمه به ...
در حالتی که به همه ی اینا فکر کرده باشم و دور و برم به شعاع چند کیلومتری موضوعی نباشه که بهش فکر کنم مطلق به ایران فکر می کنم ، به طبیعتش ، به مردم اش ، به شرایط ِ فعلی اش ، به گذشته اش ، به آینده اش ، به اینکه چی کار می تونم براش بکنم ...
همیشه بعد از اینکه راجع به ایران فکر کردم به نسل ِ امروزش فکر می کنم ، به دهه شصتی ها به دهه هفتادی ها ... یه ذره تاسف می خورم بیشتر احساس مسئولیت می کنم یه کمی هم احساس خسته گی بیشتر از همه احساس می کنم دقیقن نمی دونم تا کجا قراره بسوزیم تا بسازیم
بعد از همه ی اینا به آدمای دیگه ی دنیا فکر می کنم ، به گرسنه های آفریقا ، هند، به سیل زده ها ، زلزله زده ها ، به سونامی ، به کشته شده های عراق ، افغانستان یا حتا کشته شده های هیروشیما و کسایی که تووی برج های دوقلو کشته شدن ، به این که همه جا یه چیزی می لنگه ، هیچی سر ِ جاش نیست ، جنگ ِ ، گرسنگی ی ، بد بختی ی ...
بعدش به خدا فکر می کنم ، که خدا چیه ؟ خودش از کجا اومده ؟ چرا این همه قدرت داره ؟ با این همه قدرت چرا همه جای دنیاش می لنگه ؟ بعد به خودم می گم خدا با بشر حرف زد تا خودش ُ بشناسونه این موضوع باید ماها رو خوشحال می کرد ، پس چرا نکرد ؟
بعد به دین فکر می کنم ! همیشه وقتی به این جا می رسم دیگه ترجیح می دم به هیچی فکر نکنم ، به هیچی ...
ولی میون ِ تمام ِ این فکرهای همیشه ، این روزها فقط به یه اتاق ِِ یک در یک و هفتاد .این روزها فقط به زنده به گوری به یه جایی بدتر از قبر. این روزها فقط به تنهایی مطلق به تاریکی مطلق . این روزها فقط به بی خبری ،سر درگمی. این روزها فقط به صدای نفس به شمارش نفس . این روزها فقط به بی زمانی ، بی مکانی . آره فقط به انفرادی، بی گناهی .. این روزها فقط به هیچی فکر می کنم
اشتراک در:
پیامها (Atom)
